#پارت۸۳۴چند تا حس مختلف توي صورتش موج میزد.... خجالت... شرم وحیاي دخترونه... حرص و عصبانیت.... دیگه…
انتشار: 2026/07/31 10:29 UTCدریافت: 2026/08/19 12:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 12:00 UTC
#پارت۸۳۴چند تا حس مختلف توي صورتش موج میزد.... خجالت... شرم وحیاي دخترونه... حرص و عصبانیت.... دیگه نتونستن خودمو کنترل کنم...زدم زیر خنده... اونقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد... ـ هوي مگه کمدي میبینی که اینجوري ریسه رفتی؟ ـ کم ار کمدي نیست... ـ مهسا.. ـ جانم... ـ دارم برات ـ داشته باش تا اموراتت بگذره.... از کل کل باهاش لذت میبردم...مثل خودم دیوونه بود... گارسون اومد تا سفارش بگیره... من برگ و مخلفات ، پرواز هم جوجه سفارش داد...