#اشتباهات_مکرریه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد به گردن قوچ زنگوله ای آویزان ک…
انتشار: 2026/08/23 10:51 UTCدریافت: 2026/08/24 03:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 03:10 UTC
#اشتباهات_مکرریه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با طنابی گردن قوچ را به دُم خرش بست و حرکت کردبین راه دزدان زنگوله را باز کردند و به دُم خر بستند و قوچ را بردند.خر هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بودبعد از چند متر یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت : چرا زنگوله را به دُم خر بستی؟ کدام عاقل این کار را میکندروستایی ساده پیاده شد دید آن مرد درست می گوید گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودمدزد گفت : درست میگویی قوچی را در دست یک نفر دیدم به آن سوی می برد خر را به من بسپار و برو به دنبال گوسفندتمرد روستایی خر را به دزد سپرد و مدتی را به دنبال گوسفند گشت اما خسته و نا امید به جایی که خرش را به دزد داده بود برگشت دید اثری از خر و آن مرد نیست با دلی شکسته و خسته به سمت روستا حرکت کرد بعد از طی مسافتی چند نفر را در حال استراحت در کنار چاهی دید داستانش را برای آنها بازگو کرد یکی از آنها گفت : ان شاالله جبران میشود و ادامه داد ما چند نفر تاجریم و تمام سکه های ما در کیسه ای بود که افتاده در چاه چنانچه شنا بلد باشی در چاه برو و کیسه را بیرون بیاور ما هم در عوض پول قوچ و خر را به تو میدهیمروستایی ساده دل بار سوم هم گول دزدان را خورد و لباس خود را به دزدان داد و به ته چاه رفت بعد از کمی جستجو بیرون آمد ولی نه اثری از دزدان بود نه از لباسهایشحالا حکایت زندگی خیلی از ماهاست که هر روز جیبمون خالی تر میشه و از یه دزد به یه دزد دیگه پناه میبریم...خیلی از اشتباهاتی که تکرار میکنیم، فقط از #ندانستن نیست؛ از احساسِ #نیاز است!#دوست_داران_دانایی@danaeeii