نمایشنامه " مثل جمعه نیست"نوشته: #چیستایثربی #پارت_دومزن کارتنِ کتابها را میکشد و مقابل زن کارگر…
انتشار: 2026/07/27 19:16 UTCویرایش: 2026/08/01 00:09 UTCدریافت: 2026/08/15 03:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:09 UTC
نمایشنامه " مثل جمعه نیست"نوشته: #چیستایثربی #پارت_دومزن کارتنِ کتابها را میکشد و مقابل زن کارگر میگذارد.زن: اسمت چیه؟کارگر: دختر.زن: یعنی «دختر» صدات کنم؟ اسم واقعیت چیه؟کارگر: همین.اسمم توی شناسنامه هم دختره!زن: باشه. منم «دختر» صدات میکنم. اسم من آیداست. ببین، این کتابها رو! ممکنه لای برگاشون، عکس، نوشته یا حتی پول باشه، نمیدونم. هر چی هست، براشون دلواپس نباش. فقط اول واژگونشون کن، اگه چیزی لاشه بیفته بیرون... بعد کتابها رو بریز توی گونی آشغالا. میخوایم بذاریم دمِ در.دختر : کتابها رو بذاریم دمِ در؟ حیفه که! شاید کتابخونهها بخوانشون.آیدا: لابد از همهٔ اونا پرسیدم که تو رو صدا کردم. ببین، من مجبورم اینا رو جابهجا کنم. نه میخوام خونه رو بفروشم، نه میخوام اثاثکشی کنم، هیچکدوم. فقط میخوام یک کم نفس بکشم. کتابخونههای دور و بر من، هیچ کدوم این کتابها رو نمی خوان. بردم، نشون دادم چند تاشونو، سؤال کردم، دلیل پرسیدم ، ولی یه مشت احمقن! فکر میکنن کتابهای از ما بهترونه! همه شون توی همین کشور منتشر شدن، ولی اینا از این جور کتابها دست مشتریها نمیدن. همشون رمانن، از آدمهای بزرگی مثل داستایوفسکی، موراکامی، نیچه... اونا همهٔ اینا رو کفر میدونن. برن بمیرن... بریزشون توی گونی، بذاریم دمِ در.دختر: چشم. هر چی شما بگین.آیدا: میدونی ، از سی سال پیش که شوهرم رفت، من دست به ترکیب این خونه نزدم. اینا بیشتر کتابهای مشترک ما بودن.میفهمی که چی میگم؟دختر: بله.آیدا: اگه بینشون کتابی بود که دوست داشتی بخونی، میتونی برای خودت برداری.دختر: چشم. ممنون.آیدا: ناراحت شدی که میخوام کتابها رو بذارم دمِ در؟ حالا به لباسهام میرسیم. ببین، من مجبورم این کار روکنم. آدم نمیتونه تا ابد، با گذشتهش زندگی کنه، چون دیگه نمیتونه نفس بکشه. هوای این خونه خیلی داغ شده، به خاطر این آشغالهاست. هیچچیز خنکش نمیکنه.مگر بذارم این وسایل بره.دختر: بله... میفهمم.آیدا: خوشحالم که میفهمی. خب، میدونی، آدم بعضی وقتا به مرحلهای میرسه که فکر میکنه ول کردن خیلی راحتتره تا جمع کردن. دارم رها میکنم. یه زمانی اگه کسی به من میگفت، اینا اضافی ان، بریزشون بیرون، من کنار کتابها گریه میکردم. حاضر بودم بمیرم، اما یکیشون رو از دست ندم، اما حالا احساس میکنم دارم خفه میشم.دختر: بله... میفهمم.آیدا: خوشحالم که میفهمی. خب، کار اونا که تموم شد، این کارتن هم هست... و این کارتن و این یکی... همه اینا.بقیه هم گونیهای لباسه. همه رو باید بذاریم دمِ در.دختر: چشم...مشغول کار میشود. آیدا کتابهایی را از گونی بیرون میاورد و آنها را ورق میزند.میبینی همه ی عمر اینا روخوندم...اما جزییات داستانها دیگه یادم نیست. نمیتونی تندتر کار کنی؟ میخوام زودتر برن دم آشغالا. اینجوری که تو کار میکنی، خیلی طول میکشه.ببین. نمیخواد صفحه به صفحه لای کتابا روبگردی. وارونه شون کن... اینطوری هر چی باشه، میریزه بیرون. ببین!یک کارتن کتاب را روی پای دختر خالی میکند. دختر به وضوح دردش را از فشار ناگهانی کتابها پنهان میکند. اما صورتش، دردش را نشان میدهد.منتظر چی هستی؟ کار کن...کار! آیدا کتابهایی را از روی پای دختر برمیدارد و تکان میدهد. ببین لای اینا هیچی نیست. بندازشون تو گونی دور انداختنیا.... زود باش.زود!چند کتاب را به طرف دختر پرت میکند. دخنر سریع آنها را در گونی میریزد.دختر لحظه ای دست از کار میکشد.آیدا :چی شده؟ دختر : ببخشید ، میشه یه لیوان آب به من بدین؟ یا بگین کجاست، خودم برم بیارم؟آیدا: گرمه؟دختر: یه ذره سرم گیج میره.آیدا: الان آب میارم.آیدا از صحنه خارج میشود.دختر عرق صورتش را با پیراهنش پاک میکند و با کتابی خود را باد میزند.دختر: از راه دوری اومدم... خیلی دور. هوا بد بود. آیدا( با لیوان آب برمیگردد) بیا، آب ...دختر: مرسی. لطف کردین. دستتون درد نکنه.دختر آب را یک نفس مینوشد.آیدا: حالا بهتر میشی.دختر: نمیدونم یه دفعه چی شد !آیدا: مال گرماست. یا مال خاک این آشغالا.دختر: قلبم تیر میکشه.آیدا: برای اینکه آب رو یه نفس خوردی. مگه دنبالت کردن دختر؟دختر: نه... خیلی درد میکنه.حس میکنم دارم از حال میرم.روی کتابهای ریخته بر دامنش، خم میشود.آیدا: دختر... دختر ! او را تکان میدهد.دختر ، میان کتابها، از حال میرود.ادامه دارد#چیستا_یثربی #چیستایثربی #نمایشنامه #نمایش#نمایشنامه_نویس#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ