آغاز شد حماسهی بی انتهای ماپیچید در زمانه طنین صدای ماآنک نگاه کن که ز خون نقش بسته استبر اوج قلّه…
انتشار: 2026/08/17 05:35 UTCدریافت: 2026/08/18 20:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:27 UTC
آغاز شد حماسهی بی انتهای ماپیچید در زمانه طنین صدای ماآنک نگاه کن که ز خون نقش بسته استبر اوج قلّههای خطر جای پای ماماندند همرهان همه در وادی نخستجز سایهها نماند کسی در قفای ماما رو به آفتاب سفر میکنیم و بسزینروی در قفاست همه سایههای مادردا و حسرتا که ز بیگانه هم ربوددر این میانه گوی ستم، آشنای مابنگر چگونه عاطفه از دست میرودای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما#قیصر_امینپور @chaameghazal ⛱️
پستهای تلگرام — شعر و غزل چامه
دوباره میسازمت وطن!اگرچه با خشت جان خویشستون به سقف تو میزنماگرچه با استخوان خویشدوباره میبویم از تو گلبه میل نسل جوان تودوباره میشویم از تو خونبه سیل اشک روان خویشدوباره یک روز روشناسیاهی از خانه میرودبه شعر خود رنگ میزنمز آبی آسمان خویشاگرچه صدساله مُردهامبه گور خود خواهم ایستادکه بردَرَم قلبِ اهرمنبه نعرۀ آنچنان خویشکسی که «عظم رمیم» رادوباره انشا کند به لطفچو کوه میبخشدم شکوهبه عرصۀ امتحان خویشاگر چه پیرم ولی هنوزمجال تعلیم اگر بُوَدجوانی آغاز میکنمکنار نوباوگان خویشحدیث «حبّالوطن» ز شوقبدان رَوش ساز میکنمکه جان شود هر کلام دلچو برگشایم دهان خویشهنوز در سینه، آتشیبهجاست کز تاب شعلهاشگمان ندارم به کاهشیز گرمی دودمان خویشدوباره میبخشیام تواناگرچه شعرم به خون نِشستدوباره میسازمت بهجاناگرچه بیش از توان خویش#سیمین_بهبهانی@chaameghazal ⛵️
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرمبرو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرمهمه عمر با حریفان بنشستمی و خوبانتو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرممده ای حکیم پندم که به کار در نبندمکه ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرمبرو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکانبگذار تا ببینم که که میزند به تیرمنه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانمبروید ای رفیقان به سفر که من اسیرمتو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن رابه زبان خود بگویی که به حسن بینظیرمتو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانیکه نه من غنودهام دوش و نه مَردُم از نفیرمنه توانگران ببخشند فقیر ناتوان رانظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرماگرم چو عود سوزی تن من فدای جانتکه خوش است عیش مردم به روایح عبیرمنه تو گفتهای که سعدی نَبَرَد ز دست من جاننه به خاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم#سعدی @chaameghazal ⛵️
فتاده ایم ز پا در ره تو کام این استسپرده ایم به یاد تو جان پیام این استجنون پرستم و راه و روش نمیدانمبه یار چون رسم از خود روم، سلام این است#اسیر_شهرستانی@chaameghazal 🪭
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران پیکی نَدوانید و سلامی نفرستاد سویِ منِ وحشیصفتِ عقلرمیده آهو رَوشی، کبک خرامی، نفرستاد دانست که خواهد شُدنم مرغِ دل از دست وز آن خطِ چون سلسله دامی نفرستاد فریاد…نقیضهای بر یک غزل از حافظ: گل در بر و می در کف و معشوق به کام استمن ماندهام اینجا که حلال است! حرام است!با این که به فتوای دل اشکال نداردگر یار پسندید تو را کار تمام استدر مذهب ما باده حلال است، ولی حیفدر مذهب اسلام همین باده حرام استشد قافیه تکرار ولی مسئلهای نیستچون شاعر این بیت طرفدار نظام است با محتسبم عیب مگویید که او نیزلب دارد و گهگاه لبش بر لب جام است بعضا که شلوغ است سرش نیز ندانداز آن همه مستیش کدامش ز مدام استاین ماه شب چاردهم در شب مهتاب!یا این که نه، همسایۀ ما بر لب بام است؟ابیات به هم ریخت، مضامین همه گم شدشعرم پس از این بیت غزل نیست، درام استدر مجلس اگر جای خودت را نشناسیتنها هنرت وصل قعودی به قیام است مخصوص خواص است اگر صدر مجالسپُرواضح و پیداست کجا سهم عوام است از جنس مضمامین نخستین دو سه بیتیماندهست، بخوانم بروم، ختم کلام استپرسید طبیبم که: «پس از رفتن یارتوضع تو اعم از بد و از خوب کدام است؟»از این که چه آمد به سرم هیچ نگفتمگفتم که دلم سوخت، نفهمید کجام استدیریست که دلدار پیامی نفرستادچون شعر مرا دید که دارای پیام است#ناصر_فیض@chaameghazal ⛱️
گفتی که عشق؟ گفتم: از جان و تن گذشتنگفتی که وصل؟ گفتم: از ما و من گذشتنایثار یعنی از دوست، چون خواست دل بریدنایثار نیست ورنه، از خویشتن گذشتنتسخیر لامکان را، بگشای بال جان رازین ره نمیتوانی، با پای تن گذشتن در امتحان پاکی باید که چون سیاوشدر آتشی خروشان از مکر و فن گذشتن ای عشق! دوری آری، تا برکهٔ زلالتباید ز درّههای لای و لجن گذشتن هر لاله یادگاریست از مرگ یاری ای بادباید که غرق خون از دشت و دمن گذشتن آزادْسرو باشی حتی اگر اسیریخوش باد چون نسیمی از هر چمن گذشتن#حسین_منزوی @chaameghazal ⛱️
آورده ام شفیع دل زار خویش راپندی بده دو نرگس خونخوار خویش راای دوستی که هست خراش دلم ز تومرهم نمیدهی دل افگار خویش را؟مُردم که نازکی و گرانبار میشویجانم که بر تو میفگند بار خویش را؟از رشک چشم خویش نبینم رخ تو منتو هم مبین در آینه رخسار خویش راآزاد بندهای که به پایت فتاد و مردو آزاد کرد جان گرفتار خویش رابنمای قدّ خویش که از بهر دیدنتسر بر کنیم بخت نگونسار خویش راسرها بسی زدی سر من هم زن از طفیلاز سر رواج ده روش کار خویش رادشنامی از زبان توام می کند هوستعظیم کن به این قدری یار خویش راچون خسرو از دو دیده خورد خون، سزد، اگرسازد نمک دو چشم جگر خوار خویش را#امیرخسرو_دهلوی@chaameghazal 🌱