"کشیدهترین شعله و شهادتِ شمع"(در شعر فروغ)در شعر یا بهتر است بگوییم منظومهی تکاندهنده و کلاممقدسگونهی "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" پسازآنکه میخوانیم:به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"گفتم:"همیشه پیشازآنکه فکرکنی اتفاقمیافتدباید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"این سطرها آمده:و در شهادتِ یک شمعرازِ منوّری است که آن راآن آخرین و آن کشیدهترین شعله خوب میدانداین مضمونِ "شعلهی کشیدهی شمع هنگامِ خاموششدن" گرچه بدیع و مبتکرانه بهنظرمیرسد اما سخنی است کهن و مکرر که فروغ خلاقانه جامهای نو بر آن پوشانده و چنین درخشان از آن بهرهبرده. حتی قدما علل و اسبابِ بلندترشدنِ شعلهی شمع پیشاز خاموشی را در آثاری دانشورانه مطرحکردهبودهاند."قراضهی طبیعیات" (منسوب به ابن سینا) پرسش و پاسخهای همچنان جالب و جذابی است دربارهی مسائلِ گوناگونِ روزمره (طبی، فیزیکی و ...). مثلاً اینکه چرا شبهنگام اگر دست بر موی گربه بکشند، جرقه میزند؟ یا: چرا صدا از پایین به سمتِ بالا آسانتر شنیده میشود و نه بهعکس؟ و یا: چرا حجم شعله ازدور بزرگتر بهچشممیآید؟برخی از پاسخها گرچه شاید امروزه شبهعلم و یا حتی خرافی بهنظرآید اما احتمالاً در روزگارِ تألیف متن برای مخاطبان جذاب بودهاست. ازجمله جایی از این اثر درباره مطلبِ این یادداشت نیز آمده:"باب ششم: چرا است که چراغ چون فروخواهدنشست اندران وقت برافروزد و روشن گردد و بازفرونشیند و جَمره اندرآنوقت که فرومیرد، برافروزد؟جواب: ازبهرِ آنرا که کونهای طبیعی است که چون مادّتِ ایشان کمتر گردد، دیگر باقی بهیکجای مجتمع گردد، پس منقطع گردد [...].درادامهی مطلب، به توجیهِ علمیِ نمونههایی مشابه در طبیعت اشارهمیشود. مثلاً اینکه "بَردالعجوز" نیز در آخرین روزهای فصلِ زمستان بهیکباره رخمینماید. همچنین هنگامی که قرار است تبِ آدمی بهبودیابد، سنگینتر میشود؛ چراکه "باقیِ مادّتِ آن بهیکجای جمع شدهباشد".در قراضهی طبیعیات دربارهی چراییِ شعلهکشیدنِ شمع یا چراغ پیش از خاموشی چنین آمده:"چنان است که چون چراغ فروخواهدنشست و روغن سپری گشت، آن مقداری که مانده باشد بهیکدفعت برو ریزد و او بهیکدفعت به خویشتن کشد و برافروزد و پس فرونشیند" (تصحیح دکتر غلامحسین صدیقی، انجمن آثار و مفاخرِ فرهنگی، چ دوم، ۱۳۸۴، صص ۶_۹۴).همین تعلیل یا توجیه دربارهی سرمای بردالعجوز و شعلهکشیدنِ شمع و چراغ پیشاز خاموشی در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی نیز آمده. جالبتر آنکه بیرونی همین قاعده را دربارهی کیفیتِ روزها و لحظههای پیشاز مرگِ آدمی نیز صادق و مجرّب میداند. امروزه نیز گاه شنیدهمیشود که فلان بیمار روزها یا ساعاتِ پایانِ زندگیاش انگار که بهبود یافتهبود اما همان شب یا فردایش ناگهان درگذشت! سخن بیرونی:" [...] و مریضها نیز ازاینقبیل اند بهخصوص آنهایی که به سل و مرضِ دق و دلدرد گرفتار اند که هنگامِ نزدیکیِ مرگ نیرویی تازه مییابند و آنان که از این امر بیخبر اند تصورمیکنند که مریض خوب شده ولی شخصِ باتجربه از دیدنِ این امر از حیاتِ آنان ناامید میشود" (آثارالباقیه، ترجمهی اکبر داناسرشت، انتشارات امیرکبیر، چ چهارم، ۱۳۷۷، ص ۳۹۳). همین مطالب در اغراضالسّیاسه فی اعراض الرّیاسه اثرِ ظهیری سمرقندی (سدهی ششم) نیز آمده (به تصحیح استاد جعفر شعار، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۹، ص ۷۷).در شعرِ فارسی از این حالتِ شمع و بیماران با تعبیرِ "خانه روشنکردنِ شمع"، تعبیرکردهاند:_ وقت مردن چو شمع ابنِ حسامبا دلی بیشرار میخندد(دیوان ابن حسام خوسفی، تصحیح احمد احمدی بیرجندی و محمدتقی سالک، سازمان حج و اوقاف، مشهد، ۱۳۶۶، ص ۳۲۷).- با اجاقِ شاهِ مردان هرکه خصمیمیکندخانهاش را روشنی از خانهروشنکردن است!(کلیات اشرف اصفهانی، تصحیح دکتر هومن یوسفدهی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و انتشارات سخن، ۱۴۰۰، ص ۱۸۲).میگوید: دشمنِ شاهِ مردان (حضرت علی) هیچگاه خانهاش روشن نخواهدشد مگر در لحظهی مرگ!_ امشب نه چراغ بود در خانهی مابیمارِ غمِ تو خانهروشنمیکرد(تذکرهی نصرآبادی، محمدطاهر نصرآبادی، تصحیح محسن ناجی نصرآبادی، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۸، ج ۱، ص ۴۵۳)._ آتشِ دل شعلهزد جان عزمِ رفتن میکندشمع درهنگامِ رفتن خانهروشنمیکند(منتخباللطائف، رحمعلی خان ایمان، تصحیح حسین علیزاده و مهدی علیزاده، انتشارات طهوری، ۱۳۶۸، ص ۳۸۷).اخوان ثالث نیز در بیتی چنین سروده:شعر قرآن و اوستا است کزینسان دمِ نزعخانهروشنکند از سوزِ من و سینهی من(ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم، انتشارات زمستان، ۱۳۹۴، ص ۹۸).گمانمیکنم حافظ نیز در بیتی گوشهی چشمی به این مساله داشته:همچو صبحم یکنفس باقی است با دیدارِ توچهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع@azgozashtevaaknoon
"از کاریکلماتورها"*ناشنوایان آدمهای دهنبینی هستند.خوشهچین بدونِ کاشت و داشت، برداشتمیکند.پزشکِ شاعرمسلک نوارِ قلب را دلنوشته میخوانَد.با پشهی نشسته بر تنام احساسِ همخونی میکنم.نخستین انسان آدم بود، آیا آخرین آدم انسان خواهدبود؟!کارگرِ باغیرت عرقِ جبین میریزد تا آبرویاش نریزد.کلیدسازِ بیمروّت دوستدارد همه به درِ بسته بخورند. وقتی محکوم به پرداختِ دیه شدم، دانستم انسان چه موجودِ گرانبهایی است.سگِ بیکلّه پاچهی صاحباش را میگیرد.بازها و کبوترها پرندگانِ همجنسگرایی هستند.نمیدانم چرا به وزینترین آهنگهای جهان، گرمی جایزهمیدهند؟!آدمِ منزوی آشناییزداییمیکند.والدین درحقّ فرزندانِ خود بزرگنماییمیکنند.هزاران سال پیشاز آرمسترانگ، خانمها پابهماه گذاشتند.برای گریز از سرشکستگی، کلاهِ ایمنی بر سر میگذارم.مرگ، جشنِتولدِ سالگرد است.خطوطِ ریل، به اصلِ دوری و دوستی، ایماندارند.باغبانِ خسیس، با سیستمِ قطرهای درختان را آبیاریمیکند.نمیدانم چرا کودکِ درونام رشدنمیکند.رودخانهها سربهسرِ دریا میگذارند.*از اثرِ نویسنده: رفتنت برایم آمد نداشت، انتشارات مروارید.@azgozashtevaaknoon
"آوازِ کوچهباغی""۱_ از نغمههای وارده در ردیفِ موسیقیِ ایران، در آوازِ دشتی، دستگاهِ شور.۲_ کوچهباغی در موسیقیِ قدیمی مشاهدهنمیشود اما در ادوارِ مخالف، الحانِ موردتوجهِ عامّه از سطوحِ غیرهنری و بیتوجه به قوانینِ موسیقایی، با الفاظ و اشعاری رهیج و برسرِ زبانِ عوام، خواندهمیشدهاست.۳_ در متونِ پیشینِ موسیقی از نوعی تصنیف به نامِ مردمزاد که از آن به اخفّ تصانیف تعبیرگردیده سخنرفتهاست. همچنین دو نوعِ باغاتیخوان و شهری یا شرویخوان که کوچهباغی میتواند بازماندهی باغاتیخوان باشد.۴_ کوچهباغی منحصر به یک محل نبوده و در مَحالّ مختلف (چنانکه از نامش پیدا است) و بهطرق محلی و روستایی خواندهمیشده و هماکنون نیز در آوازهای موسیقیِ محلی بهاجرادرمیآید؛ مانند آوازِ کوچهباغی از آوازهای موسیقیِ تربت جام که دارای مترِ آزاد است.۵_ کوچهباغی کمکم دربینِ مردم به یک طریقهی خواندن توسطِ کسانی که بیمحابا در بعضی شبهای بیخیالی و سرمستی در کوچه و خیابان صدا سرمیدادند و از آنها به داشمشدیها و آخرِشبخوان تعبیرمیشد، اشتهاریافت." (واژهنامهی موسیقی ایرانزمین، مهدی ستایشگر، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۵، جلد دوم، ص ۲۸۹).@azgozashtevaaknoon
"نیما و آوازهای کوچهباغی"سبکی که ایرج و امثالِ ایرج اجرامیکردند مشهور بودهاست به "غزلخوانی" یا آوازهای "کوچهباغی". در تعبیرِ "غزلخوانی" "غزل" احتمالاً همان غزلی است که گاه در شعرِ قدما بهصورت "قول و غزل" نیز دیدهمیشود. از مولفههای اصلی این سبک، اشعار و ضربآهنگِ عامهپسندِ آن است. عشق، فراق، تنهایی و گله از بیوفاییِ زمانه، و درنتیجه دمغنیمتشماری و خوشباشی از مضامین اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. "غزل"خوانی و چهچههزنی نیز از عناصرِ اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. در دهههای گذشته، این سبک بهویژه محبوبِ برخی مشاغل، ازجمله رانندهها، و نیز رایج در بعضی اماکن، ازجمله کافه، قهوهخانه و زندان، بودهاست. ازقضا آوازِ ایرج اغلب در همین فضاها اجرامیشد.کموبیش میتوان این سبک از خوانندگی یا آوازِ ایرانی را با گونهی فیلمفارسی در سینمای دهههای چهل و پنجاه سنجید؛ تعبیری تحقیرآمیز که نخستینبار دکتر هوشنگِ کاووسی در نقدِ سینمای بدنه و گیشهپرورِ آن سالها، بهخصوص محصولات استودیوی دکتر کوشان و امثالِ او، بهکاربرد و ماندگار هم شد. ازهمینرو، قشرِ روشنفکر و طبقهای که خود را نخبه و نمایندهی تجدد و روشنفکری میدانستند، اغلب، این سبک از آواز را مختصّ جاهلمآبها و لات و لوتها و جنوبشهریها، میپنداشتند.اما از دیگرسو میدانیم که بزرگانِ موسیقی ایران به این سبک و سنت توجهداستند. استاد ابوالحسن صبا به آوازهای کوچهباغی توجهداشتند؛ استاد کسایی ایرج را پهلوان آوازِ ایرانی میخواندند؛ همچنین میدانیم که یکی از سرچشمههای هنرِ استاد شجریان، بهرهگیری از گوشهها و عناصری از هنرِ آوازخوانیِ رشکبرانگیزِ ایرج بودهاست. هنرِ ایرج را گاه در تحریرها و چهچهههای ممتد، ظریف و دقیقِ استاد شجریان میتواندید.اما غرض از این یادداشت، اشارهای است به تعلقخاطرِ پدرِ شعرِ نو، با همهی فرنگیمآبیهایی که به او نسبتمیدهند، به آوازِ کوچهباغی. نیما در یادداشتهای روزانهاش، ذیلِ مدخلِ "آوازهای کوچهباغی" که او خود آن را "آوازِ اصیلِ تهرانی" میخوانَد، مینویسد:"سالها و خیلی سالهای پیشازاین من با ابوالحسن صبا و پیش از او با دیگران، درخصوصِ این آوازِ اصیلِ تهرانی صحبتمیکردیم. [...] من بهقدری از این آواز خوشممیآید که حالم عوضمیشود. من خودم این آواز را بهصورتهای مختلفِ اصیلِ خود که هنوز کسی بلد نیست میخوانم _چندجا هم شنیدهاند و خوششانآمدهاست. _ من راههای گردآلودِ بیگل و گیاهِ اطرافِ تهران و ری و ورامین را با قلعههای آن میبینم_ در من این آواز تاثیرِ عجیبی دارد. مثلِ "زنگِ شتر" که آهنگش را بهطورِ کامل از پدرم دربینِ تارزدناش یادگرفتهام و او از استاد آقاحسینعلی [؟]* یادگرفتهبودهاست.من این آواز را دوستدارم. خودِ تهرانی نمیداند که این آواز چیست؟ درخصوصِ تهران و تجریش که (توابعِ رستمداد [؟])** بود جُنگها و یادداشتها دارم؛ کلیهی تجریش ملکِ محمدرضاخان جدّ من بود که با آقامحمدخان جنگمیکرد. بسیاری از نامهای شمیران طبری است؛ و من حوصلهکردهام که بنویسم. [...] میخواستم تمامیِ اسامیِ غلطبهکاربردهشدهی طبری را در تواریخ اصلاحکنم و وقت نشد. بسیار اسرار و وقایع ماند؛ در قدیم هم میماند." (یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج، بهکوشش شراگیم یوشیج، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، ص ۱۹۵).*احتمالا آقا حسینقلی درست است که از استادان موسیقی اصیلِ ایرانی و از ردیفدانان برجستهی عصر قاجار بود. استاد علیاکبرخان شهنازی فرزندِ ارشدشان بودهاست.** دراصل باید "رستمدار" باشد که نامِ قدیمی شهرستان نور بودهاست.@azgozashtevaaknoon
"ایرج/ حسین خواجهامیری"یکی از راههای سانسورِ نرمِ نامِ کسانی که ازمنظرِ نهادهای رسمی، بهویژه صداوسیما، یادکردن از آنها کراهتی دارد، پرهیز از بهکاربردنِ نامِ هنری یا شهرت آنان است؛ نام و شهرتی که دههها مردم آنان را بدان نام یا عنوان میشناختند و میشناسند. و این البته بیسببی نبوده و نیست؛ چراکه بهکاربردنِ آن نام یا عنوان، از خودیبودن یا ازخودمان بودن آن کسان، حکایتمیکند. در این دو دهه نامِ ایرج بهتدریج از فهرست سیاهِ نهادهای رسمی خارج شد و گاه حتی از ایشان دعوت هم میشد و به تلویزیون نیز میآمدند، اما اغلب سعیمیشد همچنان ایشان را حسین یا دستبالا ایرج خواجهامیری بخوانند نه ایرج. چراکه ایرج مخاطب را به پیشینهی ایرجانه، "غزل"خوانیها و آوازهای کوچهباغیشان، ارجاعمیداد.گمانمیکنم نهادهای رسمی همین سیاست را درمواجههبا دیگر خوانندگان نیز درپیشگرفتهباشند: اکبر گلپایگانی، ابراهیم حامدی و ...و گویا با شاعران امروز نیز همینگونه رفتارمیکنند: شاید از سهراب و نیما و اخوان، با همین عناوین و شهرتهای متعارف یادکنند اما احتمالاً سعیمیشود احمدِ شاملو و فروغ فرخزاد را همان احمد شاملو و فروغ فرخزاد بنامند و بخوانند تا حتیالامکان فاصلهی ایمنیِ نهادهای رسمی با این نامهای غیررسمی، همچنان حفظشود!@azgozashtevaaknoon
"استاد کورش صفوی"نخستینبار در سالهای دانشجویی هنگامی که علاقمند شدهبودم با اصطلاحات زبانشناسی آشناشوم، نامِ دکتر صفوی بهگوشمخورد. فرهنگِ مختصری دربارهی اصطلاحاتِ زبانشناسی از ایشان یافتم که باید در سنین جوانی آن را منتشرکردهبودهباشند. چندسال بعد دو جلد "از زبانشناسی به ادبیات"شان را خواندم. تلاشی بود برای طبقهبندی آرایههای ادبی، بهویژه انطباق آراء زبانشناختیِ لیچ با منابعِ بلاغیِ سنتیِ خودمان. بهگمانام از این منظر تلاشهای ایشان در کنار آثارِ استاد شمیسا یگانه است. در همان سالها که دورانِ کارشناسی ارشد و بعدها دکتری را در دانشگاه علامه میگذراندم بارها بهعنوانِ مستمعآزاد در کلاسهایشان حضورمییافتم. آنقدر خودمانی و راحت و روان مباحثِ پیچیده را با شوخطبعی (گاه حتی به ولنگاری در رسومِ آموزش نیز پهلومیزد) تدریسمیکردند که هرگز گماننمیکردی این مرد برای رسیدن به چنین مرتبهای از استادی تلاشی و کوششی هم کردهباشد. گاه سیگاری نیز میکشیدند و دستی بر چهارچوبِ درِ کلاس نهاده، سخنمیگفتند. همواره با پیشپاافتادهترین مثالها و گاه اصطلاحات زبانِ مخفی، دانشجویان را شگفتزدهمیکردند.معلمی یگانه بودند و هیچگاه از این معلمیشان برای رسیدن به مرتبه و موقعیتی پله و پایگاهی نساختند.استاد صفوی مترجمی بودند که جدااز مبانیِ نظری ترجمه، برگردانهای درخشانی از خود بهیادگارنهادند. هم درسنامهی سوسور ترجمهکردند و هم دنیای سوفی و انجمنِ فیلسوفان خاموش. آن سالها در حیطهی معنیشناسی سه اثرِ مهم در اختیار داشتیم. درکنار "معنیشناسیِ" کمتر شناختهی دکتر منصور اختیار و نیز کتابِ پرمخاطبِ استاد شمیسا، معنیشناسیِ دکتر صفوی بسیار راهگشا بود.چندسال پیش دربارهی حلّ مشکلاتِ خط فارسی نیز پیشنهادهایی ارائهدادهبودند که خودشان معتقدبودند، اصلِ حرفشان بدفهمیدهشده؛ بههمین سبب وقتی قصدداشتیم ارجنامهای برای استادم دکتر سعید حمیدیان تدارکببینیم، دکتر صفوی نیز که از دوستداران و شیفتگانشان بودند از این فکر استقبالکردند و مطلبی نسبتا مفصل نوشتند. آنجا به کشورهایی که برای حلّ معضلاتِ مشابه چارهاندیشیهایی کردهبودند، اشارهایکردند و نیز راهها و پیشنهادهایی برای رهاشدن از مصائبِ کنونیِ خطّ فارسی ارائهدادند. نیز توضیحدادند که مرادشان از آن سخنان چه بوده و هیاهوها چه زمینههایی داشتهاست.یادشان گرامی!@azgozashtevaaknoon