قطارِ مقصدقطاری راه افتاده بود...نه به سمت شهری،نه به سمت قصری،نه حتی به سمت بهشت.روی تابلوی مقصد ن…
انتشار: 2026/08/18 07:21 UTCدریافت: 2026/08/18 10:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 10:30 UTC
قطارِ مقصدقطاری راه افتاده بود...نه به سمت شهری،نه به سمت قصری،نه حتی به سمت بهشت.روی تابلوی مقصد نوشته بود:خدا.همه سوار شدند.هرکس با آرزویی.یکی برای رسیدن به باغهای بهشت،یکی برای جاودانگی،یکی برای رهایی از رنج،و یکی فقط برای اینکه چیزی نصیبش شود.قطار آرام پیش میرفت.در مسیر،ایستگاههای زیادی بود؛ترس،دلتنگی،فراق،تنهایی،و گاهی معجزههایی کوچککه مسافران را یاد مقصد میانداخت.تا اینکه قطار به بهشت رسید.درها باز شد.همه پیاده شدند.یکی گفت:«رسیدیم...»دیگری دنبال جای خودش گشت.یکی باغی خواست،یکی حوری و قصر،یکی آرامشی بیپایان.همه خوشحال بودند.اما قطار دوباره حرکت کرد.مسافری از دور پرسید:«پس خدا کجاست؟»سکوت شد.همه به تابلوی ایستگاه نگاه کردند.بهشت.آنوقت فهمیدند...راه را اشتباه نیامده بودند؛مقصد را اشتباه فهمیده بودند.بهشت قرار بودنشانهای از لطف خدا باشد،نه جای خدا.ما آنقدر درگیر نعمت شدیمکه صاحب نعمت را فراموش کردیم.آنقدر دنبال باغ گشتیمکه باغبان را ندیدیم.آنقدر برای رسیدن به بهشت دویدیمکه یادمان رفتاز اول،مسافرِ خدا بودیم.شاید بزرگترین گمشدنِ انساناین نباشد که راه را گم کند...این است کهدرست برود،اما برای مقصدی اشتباه.مقصود،دیدنِ بهشت نبود.مقصود،دیدنِ او بود.و شاید هنوز هم دیر نشده...اگر قطار زندگی هنوز حرکت میکند،از پنجره بهشت را تماشا کن؛اما پیاده نشو.بگذار هرچه زیباست،تو را یک قدمبه صاحب زیبایی نزدیکتر کند.چون آخرِ تمام جادهها،اگر خدا نباشد،حتی بهشت همفقط یک ایستگاه است.و ما...برای ایستگاه نیامدهایم.برای رسیدن آمدهایم.نه به بهشت...به خدا.بهشت گرچه پر از باغ و عطر و ناز بودمقصدِ دل، خودِ آن صاحبِ نیاز بودبه باغ دل مبند، گرچه بهشتت دهندکه اصلِ مقصدِ ما دیدنِ ذاتِ اوستاگر هزار بهشت از خدا نصیبم شددلم همان دمِ دیدارِ او نصیبم شدنه قصر میطلبم، نه حور و باغ و بهشتمرا همین بس که جانم رسد به ذاتِ بهشتقطارِ عمر اگر سوی او روانه شودبهشت در نظرِ عاشق، فقط بهانه شود✍️ شازده مجید 🖤@Avayebaranie