داستانی واقعیمهرداد ملکی@Asemani_bashim
انتشار: 2026/08/06 00:36 UTCدریافت: 2026/08/07 21:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:30 UTC
داستانی واقعیمهرداد ملکی@Asemani_bashim
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 7 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — آسمانی باش
مرحوم علامه "سیدمحمدحسین حسینی طهرانی" در کتاب «مهر تابان» مینویسد... این حقیر معمولاً قبل از اقامت در شهر مشهد مقدس که تا تاریخ پنجم ماه مبارک رجب سال ۱۴۰۳ هجری قمری، سه سال و چهل روز به طول انجامیده است، در تابستانها با تمام فرزندان و اهل بیت، قریب یک ماه به مشهد مقدس مشرف میشدیم.در تابستان سال ۱۳۹۳ قمری که مشرف بودیم و "آیتالله میلانی" و "علامه طباطبایی" هر دو حیات داشتند، و ما منزلی را در انتهای بازارچه حاجآقاجان در کوچه حمام برق اجاره کرده بودیم، و معمولاً از صحن بزرگ به حرم مطهر مشرف میشدیم. یک روز دو ساعت قبل از ظهر به حرم رفتیم، حال بسیار خوبی داشتم، برای ادای نماز ظهر به مسجد گوهرشاد رفتم و با چند نفر از رفقا به طور فرادی نماز ظهر را خواندم، همینکه خواستم از در مسجد به طرف بازار که به صحن بزرگ، متصل بود و تنها راه ما بود خارج شوم، درِ مسجد را که متصل به کفشداری بود بوسیدم؛ و چون نماز جماعت ظهر در مسجد گوهرشاد به پایان رسیده و مردم مشغول خارج شدن بودند؛ چنان ازدحام و جمعیتی ازمسجد بیرون میآمد که راه را تنگ کرده بود.در آن وقت که در را بوسیدم ناگاه صدایی به گوش من خورد که شخصی به من میگفت: آقا! چوب که بوسیدن ندارد. من نفهیدم در اثر این صدا به من چه حالی دست داد، عینًا مانند جرقهای که بر دل بزند و انسان را بیهوش کند، از خود بیخود شدم، و گفتم: چرا بوسیدن ندارد؟ چوب حرم بوسیدن دارد، چوب کفشداریِ حرم بوسیدن دارد، کفش زوار حرم بوسیدن دارد؛ خاک پای زوار حرم بوسیدن دارد؛ و این گفتار را با فریاد بلند میگفتم ناگاه خودم را در میان جمعیت به زمین انداختم، و گَرد و غبار کفشها و خاک روی زمین را بر صورت میمالیدم؛ و میگفتم: ببین! اینطور بوسیدن دارد! و پیوسته این کار را میکردم و سپس برخاستم و به سوی منزل روان شدم.آن مرد گفت: آقا! من حرفی که نزدهام! من جسارتی که نکردهام! گفتم: چه میخواستی بگویی؟! و چه دیگر میخواستی بکنی؟! این چوب نیست؛ این چوب کفشداری حرم است؛ اینجا بارگاه حضرت علی بن موسی الرضاست؛ اینجا مطاف فرشتگان است؛ اینجا محل سجده حوریان و مقربان و پیامبران است؛ اینجا عرش رحمان است؛ اینجا چه! و اینجا چه! و اینجا چه است!گفت: آقا! من مسلمانم؛ من شیعهام؛ من اهل خمس و زکاتم؛ امروز صبح وجوه شرعیه خود را به حضرت آیتالله میلانی دادهام!گفتم: آنچه دارید برای خودتان مبارک باشد. امام از شما ادب میخواهد! چرا مؤدب نیستید؟! سوگند به خدا دست برنمیدارم تا با دست خودم در روز قیامت تو را به رو در آتش افکنم!در این حال یکی از دامادان ما (شوهر خواهر) به نام سید محمود نوربخش جلو آمد و گفت: من این مرد را میشناسم؛ از مؤمنان است؛ و از ارادتمندان مرحوم والد شما بوده است!گفتم: هر که میخواهد باشد؛ شیطان به واسطه ترک ادب به دوزخ افتاد!در این حال من مشغول حرکت به سوی منزل بوده؛ و در بازار روانه بودم؛ و این مرد هم دنبال ما افتاده بود و میگفت: آقا مرا ببخشید! شما را به خدا مرا ببخشید! تا رسیدیم به داخل صحن بزرگ.من گفتم: من که هستم که تو را ببخشم؟! من هیچ نیستم؛ شما جسارت به من نکردید؛ شما جسارت به امام رضا نمودید! و این قابل بخشش نیست!بزرگان از علماء ما، علامهها، شیخ طوسیها، خواجه نصیرها، شیخ مفیدها، و ملاصدراها، همگی آستانبوس این درگاهند؛ و شرفشان در این است که سر بر این آستان نهادهاند؛ و شما میگویید: چوب که بوسیدن ندارد!گفت: غلط کردم! توبه کردم! دیگر چنین غلطی نمیکنم!گفتم: من هم از تو در دل خودم ذرهای کدورت ندارم! اگر توبه واقعی کردهای درهای آسمان به روی تو باز است...))@Asemani_bashim
آبروی شیعهحاج آقا کاشانی @Asemani_bashim
مظلوم تاریخ حاج آقا هاشمی نژاد @Asemani_bashim
احسان بی نظیر @Asemani_bashim
مرحوم زاهد برای اینکه خودش را متنبّه کند، آن زمانها که فیلمبرداری و عکسبرداری بدین صورت نبود که او را بشناسند، محرم به شیراز رفت، در آنجا مکلّا شد، کسی او را نمیشناخت، میگفتند: چه آدم خوبی است، ایشان در هیأتها کفش آنها را جفت میکرد و آنجا هم میخوابید. یک دهه اینطور گذشت و کسی هم نفهمید که ایشان کیست.یک موقع یکی از شیرازیها مهمان آیتالله دزفولی شده بود. آقا گفته بود: ولی خدایی به نام آشیخ محمدحسین زاهد هست، به زیارت ایشان برویم، ایشان صحبتهای خوبی میکند و اهل حال و اهل دل است. همین که لب به بسم الله الرّحمن الرّحیم میگشاید، قلب آدم عوض میشود (اهل معنا این طور هستند، انسان را جای دیگر میبرند و از دنیا، فارغ میکنند). آن فرد شیرازی هم خوشحال شده بود و پذیرفته بود که بروند.تا در آن مجلس شلوغ وارد میشوند، یک نگاه دقیق میکند، میبیند این فرد شبیه همان شخصی است که محرم به شیراز آمده بود و کفش جفت میکرد. تعجب میکند، گریه میکند. مرحوم آقای دزفولی میگوید: من دیدم که او نیامده، حال پیدا کرد! نمیدانستم موضوع چیست. گفتم: مجلس آقا چیست که این نیامده شروع به گریه کردن کرد و حالی پیدا کرد.مجلس تمام شد، جلو رفت و دید بله، خود آن فرد است. تا خواست چیزی بگوید، آقا به او اشاره کردند که سکوت کند. اما دلش طاقت نیاورد، وقتی با آقای دزفولی تنها شدند، به ایشان گفته بود. آقای دزفولی گفتند: میدانستیم ایشان یک دهه رفتند، ولی نفهمیدم کجا رفتند. آن فرد هم گفت: ایشان به شیراز آمده بودند و ... . مرحوم زاهد هم فرموده بودند: من راضی نیستم که تا زنده هستم، جایی بگویید.مرحوم آقای دزفولی سؤال کرده بود: آقا! شما چرا این کار را کردید؟ گفتند: یک موقعی اوایل که بحث اخلاق را شروع کردیم و مطالبی داشتیم، هفت الی هشت نفر آدم میآمدند. بعد دیدم آرام آرام مسجد پر شد. یک روز همین که به ذهنم گذشت که مثل اینکه مجلست دارد میگیرد، استغفار کردم، به خودم بد و بیراه گفتم، بعد گفتم: این طوری نمیشود، این کارها فایده ندارد، باید به جایی برویم و گوشمالی شوی. منبرهای محرم را رها کردم و گفتم: باید جایی بروی که کسی تو را نشناسد.✍🏻درس اخلاق آیتالله قرهیخبرگزاری فارس۹۵/۰۵/۱۶@Asemani_bashim
تو را دوست دارم@Asemani_bashim