پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک)اتاقک گِلیِ گنبدی شکل روی تپه ای خاکی،از یک طرف به سمت سنجی و از…
انتشار: 2026/08/25 20:11 UTCدریافت: 2026/08/28 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 00:05 UTC
پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک)اتاقک گِلیِ گنبدی شکل روی تپه ای خاکی،از یک طرف به سمت سنجی و از طرف دیگر سمت توتسک. کنار پیر درخت و آب با یک چشمه سرویس بهداشتی که برای قضای حاجت ساخته شدهاطراف پیر، دشتی درندشت پر از ریواس آیا پیر معجزه ای دارد؟خیرالنسا ریز نقش و تکیده پای پیاده راه افتاده و آمده، او را کنج آن پیر متروک بی معجزه پیدا کرده اند،رنگش پریده،لب هایش تندوتند تکان می خورد.انگاری دارد زیر لب یک چیزی می گوید.پیشانیش عرق کرده.آرام و قرار ندارد بی تاب و دست و پایش می لرزد، از شب تا صبح نخوابیده بود، به قول معروف هرچی ماهی ها داخل آب خوابیدن خیرالنسا هم چشم رو چشم گذاشته او منتظر بود صبح بشود و خودش را به پیر برساند، خیرالنسا اولین کسی نیست که به پیر اعتقاد داشت او اعتقاد عجیبی به پیر دشت،او حکایتی از گذشته دارد،او می گفت چند سال پیش سردرد عجیبی داشتم،حتی چند بار رفتم پیش ملا یوسف دعا گرفتم،خیرالنسا اولین مشتری ملا یوسف نبود، اتاقک دعای مُلا یوسف هر روز پُر بود از آدم های جور واجور،پیر،جوان،زن،مرد، می گفتند نفس مُلا یوسف شفاست دعاهایش را روی دل سیاه سنگ هم بگذاری نرم می شود،کسی ناامید از در خانه ی مُلا یوسف برنگشته، ولی دعاهای مُلا یوسف برای سردرد خیرالنسا کارگر نشد. او به پیر متروک بی معجزه توتسک متوسل شد تا شاید....ادامه(نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhan
پستهای تلگرام — عرب نت💞عربخانه
پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک) اتاقک گِلیِ گنبدی شکل روی تپه ای خاکی،از یک طرف به سمت سنجی و از طرف دیگر سمت توتسک. کنار پیر درخت و آب با یک چشمه سرویس بهداشتی که برای قضای حاجت ساخته شده اطراف پیر، دشتی درندشت پر از ریواس آیا پیر معجزه ای دارد؟…پیرمتروک بی معجزه توتسک(پیر توتسک)قسمت دوم او به پیر متروک بی معجزه توتسک متوسل شد تا شاید....هفته ها و ماه ها این آمدن ها و رفتن های خیرالنسا ادامه داشت،اما حرام از یک ذره تاثیر،دیگر از پیاده آمدن خسته شده بود.براتعلی همسر خیرالنسا،الاغ را با اینکه لازم داشت اما اجازه داد خیرالنسا چند روزی با او به پیر برود. امروز سردردش شدیدتر شده بود به همین خاطر دستمالی دور سرش بسته بود و گاهی زیر لب ناله ی ریزی هم می کرد.روی پالون الاغ، تشک(نُهالی )کهنه و نیمداری دولا، پهن کرد، خیرالنسای تکیده و بی حال،با کمری خمیده،و صدایی نحیف که به سختی شنیده می شد،سوار شد.چشمانش کم سو شده بود، اما دلش لبریز از عشق به زیارت بود، تسبیحی را که سوغات کربلا بود از جیب جلیقه اش در آورد بوسیدش و گذاشت به پیشانی اش،تسبیح بوی تربت،بوی عرق دست و بوی یک جور عطر تیز عربی داشت.سوار بر پشت الاغ شد و نا امیدانه حرکت کرد به سمت پیر متروک بی معجزه ی توتسک.به پالان الاغ چنگ زده بود و گاهی چرت می زد،هر وقت که الاغ بی هوا سری تکان میداد تا مگسی که بر روی گوشش نشسته را فراری دهد،چرت خیرالنسا می بُرید. یکی دوساعتی داخل مزار پیر نشست با تسبیحی که در دست داشت ذکر می گفت طلب سلامتی می کرد.بلاخره دل کند و سوار الاغ شد و به روستا برگشت.هرچقدر به روستا نزدیک می شد بیشتر تعجب می کرد،امروز حال و هوای روستا با روزهای دیگر فرق می کرد،سردردش یادش رفت و با تعجب به ماشین جیپِ کنار کاریز و جمعیتی که توی صفه ی خانه ی براتعلی جمع شده بودند نگاه می کرد،اول ترسید با خودش گفت نکند اتفاق بدی افتاده،اما دید جمعیت خوشحالن و بگو بخند آنها تا سر کاریز می رسد،خاطر جمع شد که اتفاق ناگواری نه افتاده است.از الاغ پیاده شد،افسارش را گرفت و به خانه نزدیک شد با تعجب دید مردم حلقه زده اند، دورِ مردی شیک پوش و تنومند که موهای جلوی سرش کمی ریخته بود،با یک کیف مشکی که در تنومندی دست کمی از خودش نداشت. هرکس چیزی می پرسید،در لابلای حرف های اهالی یکی داد زد آقای رخشانی نهار تشریف بیارید منزل ما،قروتی داریم،دیگری فریاد زد خیر آقای رخشانی نهار منزل ما هستند گُرماست داریم،مردم عربخانه در مهمان نوازی لنگه ندارند...جمعیت از جلو خانه ی براتعلی دور شده بودند و خیرالنسا آرام و بی صدا وارد شد....ادامه و قسمت پایانی(رخشانی و کارت بهداشت)(نویسنده ی بی کاغذ)اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhan
🌹 انا لله و انا الیه راجعون 🌹با نهایت تاسف و تأثر درگذشت مرحومه مریم نادی پور (بانو مریم علی همسر محمدحسین هاشمی از کندر) را به اطلاع کلیه همشهریان عزیز میرسانیم.▪️ مراسم تشییع و تدفین آن مرحومه فردا پنجشنبه ۵ شهریور از ساعت 10:30 در حسینیه روستای کیدشت عربخانه برگزار میگردد.هیات تحریریه عرب نت درگذشت آن مرحومه را خدمت خانواده و سایر منسوبین تسلیت عرض نموده، برای آن مرحوم علو درجات و برای بازماندگان صبر و اجر آرزو مندیم
حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفر باز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر شباهت چندانی به روز اولش نداشت. در این یکی دو شب، گلگیرهای قلمبه و کاپوت معوج، مثل مدالهای افتخار، نصیبش شده بود. هرکس ماشین را میدید، خیال میکرد از یک…حکایات طنزقسمت پانزدهمپایان سفر: با هزار مکافات و سوار بر پشت یک وانت عبوری، خودمان را به گلوگاه رساندیم. وقتی رسیدیم، شهر طوری در سکوت و تاریکی فرو رفته بود که انگار از سر شب حکومت نظامی اعلام کرده بودند! کل شهر خلاصه میشد در یک مغازه پنچرگیری، یک بقالی نیمهباز و چند تا چراغ تیر برق که با بیمیلی سوسو میزدند.با هر بدبختی که بود، اتاقی برای شبمانی کرایه کردیم و تا صبح با کابوس رله و رودخانه سر کردیم. اولِ صبح، یک تعمیرکار همهفنحریفِ محلی پیدا کردیم و با خودمان بردیم بالای سر پیکانِ زبانبسته. اوستا نگاهی عاقلاندرسفیه به ما و ماشین انداخت، دیدیم وسایل یدکی نیاورده؛ اما با چند تا فوت کوزهگری، پیچگوشتی انداختن و یکسری ترفندهای نامشروعِ فنی، پیکان را زنده کرد و ماشین غرشکنان روشن شد!خوشبختانه مسیر برگشت تا مشهد دیگر بامبولی سرِمان نیاورد و جاده سرِ سازگاری داشت؛ اما زهی خیال باطل! چون نمیدانستیم پیامدهای خانوادگی بعد از سفر، قرار است بسیار اسفناکتر و مرگبارتر از بلایای طبیعیِ جنگل گلستان باشد.به مشهد که رسیدیم، اول مسیر را کج کردم سمت خانه احمد. احمد را با همان سر و صورت داغان، لنگانلنگان و دست و پای باندپیچیشده دم خانهاش پیاده کردم و با خوشحالی گازش را گرفتم به سمت خانه خودم تا نفسی تازه کنم.هنوز عرق تنم خشک نشده بود و پایم را دراز نکرده بودم که تلفن مثل بمب ساعتی زنگ خورد. گوشی را برداشتم؛ احمد بود! با صدایی لرزان، عصبانی و پر از استیصال. ماجرا از این قرار بود که وقتی زنِ احمد او را با آن دست و پای پانسمانشده و ظاهر شبیه به فراریهای خط مقدم دیده بود، اول دلش سوخته و نگران شده بود؛ اما وقتی احمد نشسته بود و با آبوتاب ماجراهای سفر را شرح داده بود، همسرش یک نگاه به در و دیوار انداخته، یک نگاه به احمد، و کارآگاه درونش بیدار شده بود! زن احمد گفته بود: «کو سوغاتیات؟! حتی یک کارتن کلوچه لاهیجان یا دو بسته زیتون پرورده شمال هم نیاوردی! اصلاً شما شمال نرفتید؛ دست و پای باندپیچی و دعوا و چاقوکشی هم مال همینجاست و زیر سرتان بلند شده!» خلاصه همهچیز را پای یک درگیری در پی یک رابطه نامشروع و مشکوک گذاشته بود و چمدانش را بسته بود تا برود!حسابی حالم گرفته شد. همسرم هم که گوشهایش مثل رادار روی مکالمه من و احمد قفل شده بود، با اخم و مشکوک نگاهم میکرد. رو به همسرم کردم و با لحنی مظلومانه گفتم: ـ «خانم، زن احمد قهر کرده و میخواد بره... پاشو بریم یه پادرمیونی بکنیم، باهاش صحبت کنی برگرده سر خونه و زندگیش.»همسرم سرش را طوری تکان داد و چشمغرهای رفت که بند دلم پاره شد! اما به روی خودم نیاوردم. بلافاصله بچه ششماههمان را بغل زد، کیفش را انداخت روی دوشش و با جدیتی در حد بازپرس ویژه قتل، ایستاد بالای سرم و با تحکم گفت: ـ «پاشو بریم!»گفتم: «زن، بذار یه استکان چای بخورم، خستگی در کنم، بعد...» با غیظ گفت: «زهرمار بخور! پاشو بریم، وگرنه خودم پای پیاده میرم!»آنجا بود که دوزاریام افتاد؛ بله! خانه ما هم هوا پس بود و همسرم نه برای وساطت، بلکه برای رفتن به خانه پدرش شال و کلاه کرده بود و من مانده بودم در آستانه دو تا طلاقِ همزمان!و اینچنین بود پرونده سفری که از همان روز اول به گل نشست و تا یک هفته بعد، ترکشها و پیامدهایش مثل تازیانهای بیرحم، بر سر و کولِ من و احمد فرود میآمد.پایان✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
#ورزش_عربخانههلیا جمالی ( بنت محمود من کندر ) در معیت تیم فوتسال دختران خراسان رضوی، قهرمان مسابقات فوتسال دانش آموزی سراسر ایران به میزبانی استان گلستان شد.اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane#%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8… جمالی ( بنت محمود من کندر ) در معیت تیم فوتسال دختران خراسان رضوی، قهرمان مسابقات فوتسال دانش آموزی سراسر ایران به میزبانی استان گلستان شد.اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت چهاردهم ادامه سفرباز هم زدیم به دل جاده؛ البته با همان پیکان زبانبستهای که دیگر شباهت چندانی به روز اولش نداشت. در این یکی دو شب، گلگیرهای قلمبه و کاپوت معوج، مثل مدالهای افتخار، نصیبش شده بود. هرکس ماشین را میدید، خیال میکرد از یک جنگ تمامعیار برگشته است؛ احمد هم دستکمی از ماشین نداشت. او هم انگار از میدان نبرد برگشته بود؛ دست و پایش را باندپیچی کرده و با همان وضع، پشت فرمان نشسته بود و پایش را روی گاز گذاشته بود. البته این بار نه به سمت ساری و بابلسر، بلکه در مسیر برگشت، به طرف جنگل گلستان.مدتی هر دو ساکت بودیم. اینکه سفر را نیمهکاره رها کرده بودیم، حالمان را گرفته بود. هیچکدام دل و دماغ حرف زدن نداشتیم. اما کمکم چشممان به مزارع سرسبز و کوههای زیبای اطراف افتاد و حال و هوایمان عوض شد. طبیعت، گاهی بدون اینکه چیزی بگوید، آدم را از فکر و خیال بیرون میکشد.پیش از رسیدن به جنگل گلستان، مقداری جوجه و گوشت خریدیم تا در دل جنگل بساط کباب راه بیندازیم و دستکم از این سفر نیمهتمام، چیزی برای تعریف کردن باقی بماند؛ در کنار جاده، تفرجگاهی بود که مسافران زیادی را در دل خود جا داده بود؛ آنقدر زیاد که برای پارک کردن، جای سوزن انداختن هم پیدا نمیشد. کنار تفرجگاه، جادهای خاکی و باریک با شیبی تند وجود داشت که بعضی مسافران از آن پایین میرفتند و در کنار رودخانه پارک میکردند؛ رودخانهای که فقط چند متر با تفرجگاه فاصله داشت و ظاهر آرامش اصلاً قابل اعتماد نبود.احمد هم پیکان زبانبسته را، بیآنکه نظر خودش را بپرسد، وارد آن جاده کرد و سرازیر شد. خوشبختانه جای مناسبی برای پارک پیدا کردیم و با خیال راحت بساط کباب را به راه انداختیم. گوشت را سیخ زدیم، آتش روشن کردیم و بعد از مدتی، شکمهایمان را از کباب پر کردیم؛ طوری که برای چند دقیقه، نه جاده یادمان بود، نه ماشینی که در دره پارک شده بودکمکم غروب نزدیک میشد. همصحبتی با مسافران هم برایمان لذتبخش بود. احمد هم که فرصت را مناسب دیده بود، تمام بلاهایی را که در مسیر بر سرش آمده بود با آبوتاب تعریف میکرد؛ کم کم مسافران یکییکی وسایلشان را جمع کردند و رفتند. ما هم بالاخره به سراغ پیکان رفتیم تا راه بیفتیم.سوئیچ را چرخاندم. هیچ اتفاقی نیفتاد.دوباره چرخاندم؛ این بار هم پیکان سکوت اختیار کرد. سکوتی سنگین، شبیه سکوت آدمی که میداند مقصر است اما حاضر نیست اعتراف کند.برای اینکه بفهمم مشکل از باتری است یا نه، بوق زدم. بوق با صدایی کاملاً عادی جواب داد؛ تفرجگاه با سیم خاردار محصور شده بود تا حیوانات وحشی وارد نشوند، اما ما بیرون حصار مانده بودیم؛ یعنی از یک طرف حیوانات وحشی تهدیدمان میکردند و از طرف دیگر، خود رودخانه هم چندان قابل اعتماد نبود. با یک بارندگی کوچک، آب بالا میآمد و میتوانست به ماشین برسد. آنوقت دیگر معلوم نبود اول باید پیکان را نجات بدهیم یا خودمان را.یکی دو مسافری که هنوز آن اطراف مانده بودند، لطف کردند و سعی کردند کمکمان کنند. باتری به باتری کردیم؛ نشد. چند بار هم در همان فضای تنگ و کوتاه، ماشین را جلو و عقب بردیم و هل دادیم تا شاید روشن شود؛ اما پیکان مثل مردی که تصمیم گرفته باشد قهر کند، تکان نخورد.من ماندم و احمد و ماشین.آن هم چه ماشینی!احمد با دست و پای باندپیچیشده کنار پیکان ایستاده بود و پیکان هم با گلگیرهای ورمکرده و کاپوت کج، به ما نگاه میکرد. سه موجود شکستخورده کنار رودخانه؛ فقط کم مانده بود برایمان موسیقی غمگین هم پخش شود.به تعمیرکار نیاز داشتیم؛ اما مسئله این بود که تعمیرکار را از کجا پیدا کنیم و اصلاً چطور خودمان را به او برسانیم؟مسافری که استارت را نگاه کرده بود ، بعد از کمی وارسی، با اطمینان گفت:ـ رله سوزانده!ما هم که از شنیدن این تشخیص فنی چیزی دستگیرمان نشده بود، تصمیم گرفتیم خودمان را به گلوگاه برسانیم. اگر مکانیکی پیدا کردیم، چه بهتر؛ اگر هم پیدا نکردیم، شب را همانجا سر میکردیم تا صبح برسد.البته خوب میدانستیم شب ماندن کنار رودخانه، بیرون از حصار حیوانات وحشی و با یک پیکان خاموش، اسمش سفر نیست ، آغاز یک مستند حیاتوحش است.ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

