دکتر حسن فلاح:با سلام و احترام وافر خدمت جناب دکتر ضیایی گرامی،طرح بحث عمیق و تأملبرانگیز جنابعالی…
انتشار: 2026/07/20 06:22 UTCدریافت: 2026/08/01 00:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:10 UTC
دکتر حسن فلاح:با سلام و احترام وافر خدمت جناب دکتر ضیایی گرامی،طرح بحث عمیق و تأملبرانگیز جنابعالی درباره دوگانهی «کشف یا افکندنِ معنا بر هستی»، بابی گشوده است تا فراتر از کلیشههای تکراریِ معرفتشناختیِ مرسوم، به تماشاگه هستی بنشینیم.در پاسخ به پرسش بنیادین شما:«آیا معناهای بنیادینی چون عشق، اندوه، رنج، پوچی و امید، ویژگیهای ذاتی هستیاند یا افقهای تفسیری انسان؟»به نظر میرسد تحدید این مسأله در دوگانهی دوقطبیِ «عینیتگرایی مادی (کشف معنا)» یا «برساختگرایی ذهنی (افکندن معنا)»، ما را به بنبست معرفتشناختی میکشاند. اگر هستی را صرفاً یک مادهی خام، صامت و کور بدانیم، ناگزیر باید بپذیریم که انسانِ پرتابشده به این عالم، ملعبهای است که برای فرار از وحشتِ پوچی، معناهایی خیالی بر چهره کریهِ بیمعنایی عالم میافکند. اما اگر از دریچهای برتر بنگریم:۱. هستی، متن صامت نیست؛ تجلیِ «کلمة الله» است:برخلاف نگاه فیلسوفان مادی یا وجودی (اکزیستانسیالیست)، هستی در ذات خود صاحبِ شعور، غایت و معناست، چرا که تجلی اسماء الهی است. بنابراین، معنا در متنِ واقعیتِ هستی تعبیه شده است و یک «برساخت یا افکندگیِ ذهنی» نیست.۲. نقش انسان به عنوان مفسر و واسطه فیض:معناهای بنیادینی چون «عشق»، «رنج» و «اندوه»، در واقع مراتبِ سلوک و تطوراتِ نفسِ انسانی در مواجهه با تجلیات حق هستند. انسان این معانی را ابداع نمیکند، بلکه به قدرِ ظرفیتِ وجودی خود، آنها را «کشف» و بازخوانی مینماید. اما این کشف، بدون یک «مفسر کامل» که غایتِ این تکامل و تجلی تامِ اسماء است (انسان کامل/حجت خدا)، همواره ناقص و آمیخته با وهم خواهد بود. بنابراین، هستی نه گرسنهی معناهای برساختهی انسان است و نه خود به خود برای هر ناظرِ محدودی عریان؛ بلکه هستیِ هدفمند، آبستنِ حقایقی است که تنها با کلید وحیِ عقلانی رمزگشایی میشود.اما جناب دکتر، اگر مایل باشید این بحث را یک پله بالاتر ببریم و مکسنس (ثقل علمی) آن را بسنجیم، حقیقت این است که پاسخ به این پرسش، ریشه در حل یک ابرمعمای کهن فلسفی دارد: «رابطه حادث و قدیم و چگونگی صدور کثرت از وحدت». چطور وجود حادث (ممکنالوجود) از وجود قدیم (واجبالوجود) صادر شده، در حالی که طبق اصل سنخیت، علت و معلول باید همسنخ باشند؟ یا به طور خلاصه، داستان و نحوه خلقت چیست؟بزرگترین فیلسوفان و عارفان ما در حل این پارادوکس به بنبست رسیدند؛ متکلمان اصل سنخیت را منکر شدند، مشائیان به واجب بالغیر پناه بردند که با تغییر اسم گرهی را نگشود، اشراقیون و حتی ملاصدرا در حکمت متعالیه و عرفا در نظریه وحدت وجود نتوانستند به شکل علمی و فلسفی تبیین کنند که آیا غیر از خدا عدم مطلق است یا عین او؟ و اینکه خداوند خلقش را درون ذات خود آفریده یا بیرون ذاتش؟حل شگفتانگیز و بیسابقه این معمای لاینحل، مایه لطف شد تا بنده با منبع فکری و شخصیتی آشنا شوم که بیتردید داناترین و حکیمترین تئوریسین عصر ما در عرصه فلسفه، عرفان و کلام است. در پیامهای بعدی مایل دارم این مکتب فکری شگرف و کلید واگشایی از این بنبستهای معرفتی را خدمتتان ارائه کنم.ارادتمند،دکتر حسن فلاحژولیت بینوش:درود بر استاد ضیایی بزرگوارشاید واقعا جواب فلسفی درخوری در باره معنایابی برای زندگی پیدا نکنیممعنایابی با مرگ خدا و نیچه و بعد از آن با سارتر و کامو ادامه پیدا کرداین معنا یابی پاسخی بود به وقایع هول آور و غیر انسانی که جنگ دوم جهانی ببار آورده بوداگزیستانسیالیسم بدنبال چاره جویی و پاسخی بود که این انسان بی پناه با آن مواجه شده بودو البته بنطر میرسد که پاسخ و راهکار قابل اعتنایی هیچکس اراعه ندادو این اغاز یک بن بست فلسفی برای پیدا کردن معنا بودشاید بهتر آنست برای اینکه بفهمیم اصولا چرا انسانها معنا جو هستندو بدنبال معنا می گردند به علوم روانشناسی و شناختی و فلسفه ذهن رجوع کنیمکسانی مثل کارل فریستون. اندی کلارک و انیل ستچزا که ذهن ما پدیده های انتزاعی را جز با قصه سازی و روایت پردازی نمی تواند بشناسد و بفهمدمعنا جویی نیز با تحلیل و تفسیر تخیل و تصورات ما قابل توضیح و تبین استبنظر علوم شناختی در این زمینه بسیار راهگشاست

